کجاست سمت حيات؟



ابرها!

امروز يه روز خاصی بود!

عصر بود. کنار آبراه زيبايی، در آغوش صندلی خاطراتش رو مرور می کردم...

ذهن صندلی هر روز آبی آسمان را مرور می کرد (مانند گل، اما اين مصنوع ماست!خالی از آن لطافت)، و دود سيگارهايی را که مسافرانش، گاهگاه در کوتاه زمان هم صحبتی با وی، به آسمان فرستاده بودند را خوب به ياد داشت. تعريف می کرد که روزی در ابهام غبارآلود پيچ در پيچ تصعيد «دود سيگار» مسافری، امتداد چشمش به ابرهای آسمان افتاده بود. چه رمزآلود و آرام، اين غبارها در اشکال مختلف راه می پويند. و از خود پرسيده بود: چه کسی در دور دست اينگونه سيگار می کشد؟.


Samtehayat     لینک