کجاست سمت حيات؟



Under Development

«در عصر طلايی، بشر فقط ستايشگر محبت خواهد بود.» - امپدکلوس، ۴۵۰BC

۲. عصر، گرم شنيدن يک سخنرانی بودم که عطری خوشبو، آهسته، آفتاب گردان ذهنم را به سمت سمت صبح زندگی ام چرخاند... سال ۷۵ يا ۷۶...

۳. شب شده! از جايی در دور دست، در ميان دشتی، تشنه از باران؛ نهری از نور روان است، که نورش نه از برخورد سم اسبان سواری با سنگ (به ياد سوره عاديات)، بلکه از سوسوی چراغ شعور مسافرانی است که از همراهی با ماشين سريع صناعت روزگار وا مانده...قافله ايست که آهنگ جرس اش، ضربان زندگی صحرا را مغشوش کرده... 

هوای تازه سرد عبوری، دشت وسيع کم ارتفاع و لباس نقش-نقش چشمک-زن آسمان، شعورم را به قدم زدن در فضای تاريک دشت دعوت می کرد (و جسم، همچنان با سرعت، به سوی جمکران در حرکت بود). گرمی زمين و تيزی سنگهای عبوری، خاک را به يادم می آورد!! بر بال نسيمی ملايم تا انتهای دشت رفتم و در سکوت بکر و آرامش دشت، همصحبت سنگ و بوته خاری شدم، هر سه با حسرت به زيبا-... آسمان خيره بوديم.

...صحبت، صحبت عشق بود، صحبت مولانا از «پله پله تا ملاقات خدا»...صحبت از نيايش بود، از خدا، از پرستش، از رقص مولانا در بازار مسگرها با موسيقی پيوسته ضربات مسگرها...

ای دل مباش يکدم خالی ز عشق و مستی
و آنگه برو که رستی از نيستيٌ و هستی

۴. امروز، دوبار به ياد مدينه فاضله افتادم، يکبار از آن عطر، و بار ديگر از جمله امپدوکلس. و خاطره مکرر ظهور! حرفهای بيشتری دارم در اينباره...که به زودی خواهم گفت.

-امير


Samtehayat     لینک