کجاست سمت حيات؟



هفته نامه!

۱. کم می نويسم به دو علت: اول اينکه گيج کارهای زيادی هستم که دارم و هنوز تعادل لازم رو بدست نياوردم. دوم اينکه نمی خوام هجو بنويسم و صفحه سياه کنم. نوشته خوب هم زمان می خواد، چيزی که از اون نظر به شدت در مضيقه هستم.

۲. يه دوست خوبی دارم اينجا، که چشاش خيلی بزرگه و آدم با احساسيه و البته مهربون...يه لطافتی داره که خوب می بينه و از خيليا (از جمله من) بيناتره...عکساش رو حتما ببينيد...خوشحالم که باهاش همسفرم.

۳. ماه رمضان امسال هم شروع شد. امسال با نيت متفاوتی اين ماه رو شروع کردم. چراکه ماه ها از زمانی که تصميم کبرای زندگيم رو گرفتم ميگذره. خوبيهای زيادی در اين تمرين سی روزه می بينم که ترکش برام سخته. چيزی که اينجا توجهم رو به خودش جلب کرده، جريان بدون وقفه برنامه هاست، که در ايران ما، حداقل وقت اذان ذهن آدمها نفسی تازه می کرد و از فکر خيلی چيزها بيرون ميرفت. اين مطلب در مورد اين ماه هم صادقه.

۴. راجرز روانشناس، جايی گفته: رستگاری تنها از آن کسانی است که پيوسته در پی هدفهايی باشند که سرانجام به طور کامل بدست نمی آيند. چرا که آنچه به زندگی هيجان می بخشد تعقيب است نه تسخير، راه است نه مقصد، تلاش است نه کاميابی.

۵. فکر کنم جلال بود که عبارتی جالب داشت در خسی در ميقات، گرچه برنارد شاو و سهراب هم از اين حرفها زده اند...که اميدوارم که اين عبارات به کار آيند و تنها «نشخوار کردن محصول فکر ديگران» نباشند.

۶. نامه دکتر سروش، عجيب خواندنی است. هر کس سرانجام بر تجربه های شخصی خويش تکيه می کند، پس چه بهتر است که افکار و نتيجه گيريهای خود را داشته باشيم و موضعی را برگزينيم که بدان معتقديم.

۷. زندگی در اينجا، تعامل با (بعضی) انسانها در سطح آگاهی های قرن حاضر است. تنش موجود، هيجانی ايجاد کرده از نداستن؛ و سپاس گزاري، به خاطر موقعيتی که بدست آورده ام تا بدانم.

۱. هوش، ديدن يک چيز از زوايای مختلف و ديدن زوايای مختلف در يک چيز است. دوست عزيزم، حامد، داستانی تعريف کرد که جای تامل داشت:

مسابقات دو مارتون المپيک سال ۱۹۷۸ بود. با ورود اولين دونده، صدای تشويق حاضران در استاديوم بلند شد. نفر اول با سرعت تمام به خط پايان نزديک تر می شد. پشت سر او، نفر دوم و نفر سوم با فاصله اندکی در حال دويدن بودند. نفر اول از خط گذشت...بعد آن خط را تک تک نفرات پشت سر گذشتند..مسابقه تمام شد. نفر اول معلوم شده بود. حاضران ديگر مشغول مسابقه چند لحظه پيش نبودند و صدای تشويق حاضران فروکش کرده بود. که صدايی آمد..«دونده ای در راه است!». نگاه ها به سوی او برگشت..کيلومترها با خط پايان فاصله داشت و همچنان با تمام توان می دويد..خبرنگاران به او رسيدند و مردم به او اطلاع دادند که مسابقه تمام شده.. و او همچنان به راه ادامه می داد. مسير مسابقه از همهمه و تشويق مردم جانی تازه يافت..مردم تا خط پايان به شدت او را تشويق می کردند..تا اينکه او نيز خط پايان را پشت سر گذاشت.. بعد از لحظه ای «والتر اسميت» ما بين انبوه خبرنگاران به اين پرسش که چرا راه خود را ادامه داد، اينگونه پاسخ گفت که، «ملتم مرا به مسابقات فرستاده اند که با هر عنوانيُ مسابقه را تمام کنم». والتر، آنسال نفر آخر شد، اما دنيا او را بيشتر از نفر اول به خاطر خواهد سپرد.

-- امير


Samtehayat     لینک