کجاست سمت حيات؟



يکبار ديگر فرصتی می خواهم برای زندگی

۱. به هرحال به يمن ۲۲ بهمن، امروز بيد مجنون رو ديدم. ۵۰ ثانيه آخر فيلم، يه بحثی تو ذهنم موج ميزد، که ايکاش اين فيلم پايان خوبی نداشته باشه! بعد گفتم بابا، طرف بايد خوب شه و درس اخلاقی بده، از يه طرف می گفتم:نه! آدما همينی هستن که هستن! ۱۰ دفعه هم بميرن و زنده شن...شايد يه دو زار فرق کنن(مخصوصا در مورد بچه دار شدن بيشتر فکر می کنن). قراره منفی ننويسم، به هرحال... ۲۰ ثانيه آخر رو هم به سلامتی رد کرديم و فيلم همونطور که می خواستم تموم شد( قابل توجه حامد).

۲. فيلمش اگرچه يه فيلم معرکه نبود، اما بعضی صحنه هاش خيلی زيبا بود. جذاب ترينش يه سکانس هست که يوسف داره ميگه: خدا بيا مرام بذار و منو بينا کن. و بدون که من اوون رو می فهمم!!!!
در جنگل کوچک پشت بيمارستان، پای يک درخت سر سبز و بلند،‌ يوسف با لباس آبی بيمارستان، روی يک صندلی نشسته. صندلی کنار يک استخر کوچکه و او به خط بريل، شروع به نوشتن ميکنه...،‌ و صدای اوون هم همراه با حرکت دوربين پخش ميشه. دوربين، عکس يوسف، آسمان، ابرها و يه درخت پربرگ در آب رو نشون ميده... در طی حرف زدن او، با چرخش دوربين، درخت شمشاد سبز و پربرگ، در پشت يوسف قرار ميگيره و محو ميشه...و بعد درختی بی برگ کم کم در تصوير روی آب ظاهر ميشه. جذابترش، لحظه بعده، که اوون بيمار همقطارش رو نشون ميده که هنوز بيناست و از پشت شيشه درب اطاق يوسف، داره بهش نگاه می کنه. اوون لحظه برام مثل اين بود که اگرچه اوون مرد داره کور ميشه، اما در دنيايی واقعی تر، اوونطف تصوير آب استخر، با صورتی نورانی از انعکاس تابش نور بر شيشه، خوشبختی رو تجربه می کنه!

۳. بلاگفا، برای نوشتن آسوونتره. طرح هاش هم بهتره. شايد برم اوونجا. در ضمن به فکر پادکست هم هستم.


Samtehayat     لینک