کجاست سمت حيات؟



هستن

از يک دوست خوب شروع شد... از محسن. اوون احساس خوب رو ميگم، که چند لحظه ای نشاط را رگهای زندگی ام دواند، و کاسه چشمانم رو از حضور لبخندی لبريز!

راوی قصه امين پور بود و نشانه راه: فراتر از بودن!

آه ای شباهت دور!
ای چشمهای مغرور!
اين روزها که جرأت ديوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببينم!
بگذار در خيال تو باشم!
بگذار…
        بگذريم!... آه
               اين روزها
                       خيلی دلم برای گريه تنگ است.آه!
***

نگاه کن در اينجا
چگونه جان آنکسی که با کلام سخن گفت،
با نگاه نواخت،
و با نوازش از رميدن آرميد،
به تيرهای توهم
مصلوب گشته است.

و جای پنج شاخه ی انگشتهای تو
که مثل پنج حرف حقيقت بودند
چگونه روی گونه ی او مانده است...

فروغ

***

و شعر زيبای عباس معروفی...


Samtehayat     لینک