کجاست سمت حيات؟



چند ماه تا رفتن...

۱. اينجا آدم بيشتر به ياد گذشته هاش ميفته... شايد چون تنهاتره و در شرايطی متفاوت هست. امروز ياد دوران دبيرستان افتاده بودم... که سالهای آخر، شبهايی رو در دبيرستان می خوابيديم، و صبح ها، وضو گرفتن در هوای سرد کله سحر جدا عالمی داشت.  يا به ياد در-خود-بودن و در خيال خود-قدم زدن، در لحظه های شلوغ غروب تهران افتادم. به ياد صدای اذان، و شلوغی مسافرکش های کنار خيابان!!

۲. سوالی هست: که چرا اينجا می نويسم؟ و چرا برای خودم ننويسم؟ البته من می نويسم، برای خودم نه برای کسی ديگر، اما وقتی شروع کردم، به وبلاگ به عنوان جايی که ميشه درش با صدای بلند فکر کرد، نگاه می کردم. شايد بايد بيشتر برای نوشتن وقت بذارم يا در اينجا رو تخته کنم.

۳. به زودی از اين شهر بايد برم. چند وقت پيش قدمی می زدم در شهر و به اين موضوع فکر می کردم... شايد اصلی ترين دليلم از امدن به اين شهر، آرامش و زيبايی اوون بود. مردمی خوب، فضايی زيبا، محيطی دلنشين، فضای کاری خوب... ايده آل بود. در آستانه ترک اين شهر هستم، و فکر می کردم که او را به چه عنوان به ياد خواهم اورد؟ يک موقعيت خوب؟ يک آرامش کوتاه؟ يک تلاش بی وقفه؟ يک دوست؟؟؟
اين شهر، برای من يک مادر بود، يک وطن!! به من، بسيار بخشيد، بسيار آموخت، در لحظات ناراحتی من رو آرام کرد... گويی که در غربت نيستم!! و در کنار اين همه، نگذاشت که نقش لبخند از صورتم کنار بره.

زيبايی انعکاس آبی آسمان در کانال هاش، چهره داستان-دار بناها، پرسپکتيو کوچه باغ ها... خيابانها، رنگين کمان خانه های نارنجی و زرد با گلهای رز قرمز زير طاق آسمان آبی با مردمی سبز، آواز پرندگان در صبح و غوک ها در شب (که در تهران گم شده بود)، صدای طبل ( اينبار نه برای گريه) که برای جشنی دوباره، عطر ياس به هنگام بهار و حس آرامش بخش رکاب زدن طولانی و محظوظ شدن از منظره های زيبای مجاور و فکر کردن ... به همراه خيلی چيزهای ديگر...


Samtehayat     لینک