کجاست سمت حيات؟



پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنی است.



۱. پاهایم گل آلود است... پای او هم شاید... نیلگون آسمان به تماشای چشمانم نشسته بود تا آنگاه که از این همه یکرنگی، بودنم، در تردید نبودنی سهمگین، متلاطم شد!

۲. من نمی دانم که چرا سطح ذهنم هموار است... بی تفاوت به تفاوت و تفاوت در بی تفاوتی!!
سیلی زندگی اینگونه در گوشم زنگ می زند که برای فکر کردن زندگی نمی کنی، که فکر می کنی تا زندگی کنی... زنده بمانی!!

۳. زندگی شاید سقوط بی بازگشت در تعفن یک مرداب باشد... آنگاه که در عمق مرداب از حرکت باز ایستیم... هنگامی که شانه زمین از کف پایمان فاصله گیرد، نفس ها به شماره می افتد و عمق بدبختی را بهتر در خواهیم یافت. وگرنه قدم زدن در چنین متروکه ای، مایه شعف حقیقی هیچ جانداری نخواهد بود!!!

۴. دلهره! دلهره! دلهره... کسی از اینجا گذر کرده که اینگونه ردپایی بر ذهن و بدنم بر جای گذاشته!
شاید من من! که شب ها، وقتی همه خوابند، او در گوشه ای از دنیا، کیف کوچک قهوه ای در دست، خیابان اردیبهشت زندگی اش را به سمت مدرسه می پیماید...  نمی دانم چیست... نمی دانم کیست... (چقدر دلم برای آن روزها تنگ شده، روزهای اول دبستان و خیالات آن زمانی)

آه شباهت های دور...
ای چشمهای مغرور...
این روزها که جرات دیوانگی کم است بگذار باز هم به تو برگردم...بگذار ..
آه... این روزها خیلی...!


Samtehayat     لینک