کجاست سمت حيات؟



دلهره

۱. در آشپزخانه دلهره ام را با خورشت قیمه خوشمزه ای می خورم و به فردا فکر می کنم...
 آه فردا ... حجم سفید لیز، با خش خش چادر مادربزرگ آغاز می شد...

گاهی اوقات آدم باید بپذیرد که واقعا کیست (به مفهوم منفی و مثبت)!!! گاه باور نمی کنیم، اما روزگار و کارهایمان... عادت ها و شرایطمان، معادلاتی با جوابهای معین در فضای زندگی مان قرار می دهد.

به هر حال، نمی دانم چرا، اما دوست دارم لحظات دلهره و اضطرابم را جایی ثبت کنم و اکنون، یکی از آن شرایط است.

 ۲. در اطاقم روی مبل دراز کشیده ام و به سقف شیروانی اطاقم نگاه می کنم که عطر شعر فروغ مرا به باغ چند سالگی ام برد و ایستادم تا دلم قرار بگیرد. صدای پرپری آمد و در که باز شد، من از هجوم حقیقت به خاک افتادم...

آن روزها رفتند؟ آن روزهای جذبه و حیرت؟ آن روزهای خوب... آن روزهای سالم سرشار...
آن روزها رفتند.
آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند
از تابش خورشید، پوسیدند
و گم شدند در ازدحام پرهیاهوی خیابانهای بی برگشت
و دختری که گونه هایش را
با برگهای شمعدانی رنگ می زد،
آه...
اکنون زنی تنهاست
اکنون زنی تنهاست.


Samtehayat     لینک