هیچ وقت نمی خواستم اینطور تصور کنم که روزهای عمرم بسیار سریع گذشته اند و دارند می گذرند... اما امروز که یاد یک چهارشنبه سوری دیگه افتادم، با مرور سالهای پیش... یک دفعه دیدم که انگار سال نگذشته ...که گویا هفته پیش ۴شنبه سوری بود و زندگی هم کما بیش، همانطور مثل هفته های قبل!

/ 3 نظر / 5 بازدید
محسن

دور دنیا هم که چرخیده باشی باز دور خودت چرخیده ای راه دوری نخواهی رفت حتا در خواب های آب رفته ات که تیک تیک بیداری مدام تهدیدشان می کند می گویند دنیا کوچک شده است و استوا در آینده ای نزدیک همسایه ی خونگرم قطب خواهد شد نه همسفر خوش باور دنیا هرگز کوچک نمی شود ما کوچک شده ایم آنقدر کوچک که دیگر هیچ گم کرده ای نداریم دلخوشیم که در نیمه ی تاریک دنیا کسی ما را گم کرده است و دارد در به در دنبالمان می گردد کسی که زنگ در را همیشه بعد از هجرت ما به صدا در خواهد آورد

محسن

یک عمر به در گفتی که دیوار بشنود.....فروریخت... [گل]

سر توماس

برادر شما قصد نگارش نداری؟ کف کردیم از بس سر زدیم و هی 4 شنبه سوری دیدیم! منتظری سال بگذره باز؟ ;)