1. پیش خودم دل بستم و بهش نگفتم حرفمو
حتی  نگاه  عاشقش  باز نشکست  طلسممو

خواستم بگم هرچی که هست
                              مهر سکوتم نشکست
بغضی گلومو باز گرفت
                             من کم شدم، اوون نشکست

....

شاید یه لحظه ای دیگه
فرصت عاشقی بشه
دوباره یه شانس دیگه
شانس شقایقی بشه

2. زندگی انسانها رو به سه شکل می بینم:
گروه اول: زندگی آدمهای کشورهای در حال توسعه، که مثل کشتی شکستگان وسط دریاست. ما باید تلاش کنیم که غرق نشیم... و برای گذر از این زندگی پر استرس، نامطمئن، پر تنش و خشن مفاهیمی ساختیم... مثل یک امید بزرگ (خدا)، مثل یک آینده بسیار روشن (بهشت، اوون دنیا)، جون می کنیم... که: روی آب بمونیم!
گروه دو: در مقابل، انسانهای کشورهای توسعه یافته (به هر دلیلی) سوار بر قایقی محکمند. از شرق به غرب سفر می کنند و از غرب به شرق. گاهی در آب می پرند و همراه ما شنا می کنند و گاه دستی روی سر ما میگذارند و ما رو خفه می کنند و تکه چوبهایی که به اوونها چسبیدیم رو می دزدند.
این وسط، شخصیت سومی همهست: مهاجر!
مهاجر از هر قماشی که بوده، حالا زورقی ساخته، از چهار تکه چوب! و به سختی روی آبه... بدبختی نفس نفس زدن و ترس خفه شدن رو نداره... اما خودش خوب می دونه که موج بزرگ بعدی قایقش رو دوباره خراب می کنه و باید اوون رو دوباره بسازه... امنیت پوشالی زندگی مهاجر، بسیار کوتاه و زندگیش بسیار پر-درده!

مهاجر، گرچه روی آبه، اما در عمل همراه با هم-کیشانش هنوز برای زنده موندن تلاش می کنه!

3. به امید روزهای بی طوفان زندگی!

/ 1 نظر / 6 بازدید
محسن

می بینم که عشقولانه می نویسی[نیشخند] به پا عشق تو مهاجرت طوفان به پا نکنه...[چشمک]