يادگار

شب شده است.
 
دوباره مسافران باد، در جستجوی گمشده ای، برگ برگ درختان اطراف را می گردند و صدای پايشان خواب را از چشمانم ربوده؛ غوک ها آشفته اند؛ جيرجيرک ها، چون مادرانی داغدار، ناله از احوال گردون سر داده اند و ... در آنسو، ماه، به ناز، بر بام آسمان دلبری می کند... 

در جايی ميان آسمان و زمين، سلولهايم به تماشای نور باران دختر آسمان رفته اند و من را با صدای آب، تنها گذاشته اند. تابستان ۱۳۸۰ است.

گرم جذبه طاق نيلوفری ام و به رهروان باد، که به جستجوی گرما آمده اند، چيزی ندارم که بدهم...

دوباره فرصتی يافته ام که نه چون برگ، چون گل، چون آب، چون دشت، چون کوه...که چون سنگ، چون خاک، چون برگ خشکی گمشده... لحظه ای درنگ کنم، بر پشت زمين تکيه کرده و بينديشم کجا هستم و بی نهايت ها را در آسمان جستجو کنم.

چيست در زمزمه ی مبــــهم آب؟
چيست در همهمه ی دلکش برگ؟
چيست در بازی ايــن ابـــر سپيد؟
روی اين آبی آرام بلند؟
که تو را می برد اينگونه به ژرفای خيال؟

چيست در کوشـــش بی حاصـــل موج؟
چيست در خنده ی جام؟
که تو چندين ساعت مات و مبهوت به آن می نگری؟

دوستی در اين سفر، نوای «تنها ماندن» کسی را همراه آورده...

امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم
باشد رازی با ستارگانم
...

... که باران احساس آبی گفتگويش، بر چشمانم شبنمی به يادگار می گذارد...

--امير (تابستان ۱۳۸۰، لواسان)

/ 6 نظر / 3 بازدید
elham

ممنون از اينکه سر زدی.خوشحال می شم تبادل لينک داشته باشيم موفق باشی

نرگس

با چه حس لطيفی می نويسی خيلی خوب ميشه اون شور وجودت رو تو اون تابستون لابلای کلماتت پيدا کرد.

amir

هوای يک عصر ابری جمعه ساعت سه يا چهار را دارم، در سالهای ۷۰-۸۰ که روبروی تلویزيون به انتظاری فيلمی غمناک نشسته ايم...داستان با حرکت دوربین از بالا به پایین آغاز می شود که خیابان بلندی را مملو از درخت در اطراف در بر می گیرد...دوری مقصد و نامیدی با حرکت دوربین همراه است که مردی خموده را در ...در طی مسیر دنبال می کند...پاییز است...زمين از برگ طلايی درختان طلايی شده...موسيقی آرامی با پیانو نواخته می شود...چهره نحيف مردمانی پديدار می شود...هوا سرد است. چای بعد از فيلم عصر..تکاليف فردا...شام...

Parham

http://www.news.utoronto.ca/bin6/050908-1607.asp

ارميا

Two percent of the people think; three percent of the people think they think; and ninety-five percent of the people would rather die than think. - George Bernard Shaw

bita

برای انانکه می خوا هند زندگی کنند .نه در باره آن فکر کنند.عشق بورزند .نه در باره آن بيانديشند.باشند.نه در باره آن فلسفه ببافند:راه ديگری وجود ندارد.عصاره لحضه حاضر را بنوش.قطره قطره آن را به کام بکش:چون اين لحظه می گذرد و بازگشتی نخواهد بود.