ساعت مدل ۲۰۰۵

۱.

ما رند و خراباتـــی و دیوانه و مســــــتیم
پوشیده چه گوییم , همینیم که هستیم

زان باده که در روز ازل قسمت ما شـــــــــد
پیداست که تا شام ابد سرخوش و مستیم

امسال هم با همه خوبی و بديش داره تموم ميشه. شايد اين بار آخری باشه که تو اين سال اينجا مطلبی می نويسم. يه سفر دو هفته ای رو به ديدار اينشتاين، داوينچی و گوته خواهم داشت. سال قبل اين موقع شرايط پر استرسی برام بود.

يادم باشه....آدمای خوشبخت، خوشبختند نه به خاطر خوش شانسی يا چيز ديگه. بلکه چون  هشياری رو از ياد نبردند، دوستی ها رو می فهمند،‌ خوبی ها رو احساس می کنند و لحظات معمولی فراموش نشدنی زندگی رو همون لحظه درک می کنند...قدر می نهند...اوونها رو به ياد می سپرند، تا لحظات سخت و تلخ زندگی رو با خاطرات شيرينشون آسونتر بگذرونن.

۲. ۱=۵۰! ميگن آدما از بدی بدشون مياد نه به خاطر بدی بد بودن، که به خاطر تصور خودشون که تحت ستم قرار بگيرند. مثلا تروريسم در دنيای متمدن محکومه، چون بده که اين آدمای پرافاده بهشون ستم شه... اما اگه هر روز در عراق خونه ای خراب شه، خانواده ای بی سرپرست شه، عده ای کشته شن، نا امنی فراگير شه.... تروريسم نيست، دموکراسيه و خيلی هم خوبه!!!!

۳. به يه حقيقت تلخ برخوردم که شايد جريان تاريخ و گذر زمان اوون رو عوض کنه (و من اسم بلوغ اجتماعی بشر رو روش می ذارم). زمانی بود که پدران، دخترانشون رو زنده به گور می کردن..اون موقع يه چيز عادی بود.. بعد فهميدن که اين کار، اشتباهه و کنار گذاشته شد. الان کمتر انسانی پيدا ميشه که حتی به اين موضوع فکر کنه. الان در قرن ۲۱، يه شهروند اروپايی از اينکه نقد رهبر يه مملکت جرم شمرده شه، شاخ در مياره!! خب سالها پيش هم در همين اروپا اصول احمقانه ديگری حکمفرما بوده که الان غير قابل قبول شمرده ميشه، اما....

يکی از همکارام چند وقت پيش می گفت که يکی از دوستای مشترکمون چند وقته که دوست داره بيشتر باهاش آشنا شه. اين دوست مشترک ما انسان فهميده، جا افتاده و باهوشيه!! اما مشکل همکار من اين حرفها نبود، اين بود که او سياهه و من سفيد!!! آ ه ه ه ه ه ه ه....

همه ميدونيم که ارزش آدما به اون چيزی نيست که می پوشن و بهش می نازن، به نژاد و پوست و پول توی جيبشون نيست...اما اشتباه می کنيم!!! بدونيد که اشتباه می کنيد!!! هنوز هست... هنوز جان اونقدر ارزش نداره که تن آدمها داره! هنوز حقيقت در پرده ابهامه.

۴. يه زمانی از اين ناراحت بودم که به زودی مثل عقربه های يه ساعت ميشم، روی ديوار، يا روی ميز، کنار يک تابلو يا يک کتاب... پر سر و صدا، پر جنب و جوش، در حرکت، ۱ تا ۱۲، ۱۲ تا ۱، ۷-۲۴... و شدم!!! بدون بودن...شايد اين زندگی باشه، اما نبض اين زندگی تند و تکاپوی بی وقفه مثل يک توهينه...

نهايت تفريح چند دقيقه ای روزانه، به خوردن يک پرس غذای چرب و سنگين قبل از خواب تقليل می يابد... نهايت فکر روزانه تا ارتفاع چند ده متری يک برج تقطير ميرسد، ذهن به بازی با سلولها در فرمانتور وقت می گذراند، يا در روزنه های نانومتری يک تراشه گير می افتد. پهنای زندگی به نگاه خسته ای چند ثانيه ای، به آسمان گرفته و بغض آلود شهر خلاصه می شود... بودن، به حل دو مسئله رياضی کاهش می يابد...

عاقـــــــــــلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در اين دايره سرگردانند

-- امير

/ 5 نظر / 3 بازدید
Rouhi

بيت آخری رو که نوشته با تار لطفی و صدای شجريان خوندم. وای چه احساسی.

amir

سلام. من دارم ميرم سفر. اميدوارم هواپيماهای اروپا مثه ايران نباشه..بخوره تو ساختمون يا تو کوه...آقا به هر کی بدی کرديم ما رو ببخشه...اميدوارم زنده برگردم و از سفر چيزای خوب ياد بگيرم...قربون همه....

Nahid

سلام خيلي عالي نوشتي! واقعا حرف دل منو بيان مي كني زود به زود آپديت كن من جدا با خوندن نوشته هاي شما سبك مي شم. سفر خوبي داشته باشيد

Narges

هنوز راه درازی مونده هر چند کوتاه ... رسيدن به چيزايی که رسيدن به اونها سخت و دردناکه . می خوای چه طور با اونها کنار بيای ... می خوای چه طوری از پسشون بر بيای ؟؟؟... راستی به داوينچی سلام من رو برسون ...

tx:bt

مسافرت بهت خوش بگذره .به جای ما هم خوش بگذرون .فقط يادت باشه خواستی برگردی اينجا . در بستی بگير .بيا.