لحظه های تازه

ذهن، مرد است، زن است يا هردو يا هيچکدام!!
از استقامت مردانگی، از لطافت زنانگی، از تلاش برای بودن و از برای هيچ نبودن!!!

می گويند، آهن اگر به کار نرود زنگ می زند، آب ساکن می گندد، همينطور واماندگی نيز شيره ذهن را می مکد. بعضی وقتهای که فکر می کنمِ، فکر می کنم، در فضای بسته جمجمه، به دنبال فعالترين بخش می گردم... و وقتی مثل اين زمانها کمتر فکر می کنم، ذهنم را دقيقا مثل يک اسفنج می بينم... جامد و ساکن و بی روح!

اطاقم مشرف به يک باغ بسيار بزرگ است. هوا مرطوب و تاحدی گرم. چشم اندازم، رنگارنگِ طفل طبيعت است، هنگامِ سر برکشيدن... شاخسارهای سبز روشن و تيره، شکوفه های صورتی و سفيد، گلهای زرد و بنفش، آسمان آبی و ديوارهای سفيد اطرافم! و اين چنين است که گاه و بيگاه... چه چه آهنگين پرنده ای در باغ، دست ذهن تو را گرم می گيرد و از پشت صفحات تو در توی رايانه، سوار بر بادی ملايم- چون غبار- به رقص در سرزمين غريب روياهای دور، يا آبادی خاطرات نزديک می برد... به لحظه های اشتياق گفتگوکردن يا اهتزاز خلوت با خود بودن، در فلسفه بودن تا گياه شدن، از زمين تا ماه، از حال تا آينده و بالعکس، و از سفر در خاطر همراهان، به وسعت مختصات فضای فکر آدميان ضرب در تعداد آنها ضرب در عمر زمين،...

شايد زندگی همين باشد... سبک شدن خلوت روياها، سنگينی حس مسئوليت، سربالايی تنهايی، طعم نان و خيار و گوجه ی يک عصر تابستانی روی ايوان و بی خيال نشستن و نشخوار کردن آسمان، يک معادله ساده يک مجهولی (x = ؟) يا دستگاه معادلات غير خطی و شرطهای ناموزون حاکم بر آن! و بالاتر از همه .... يک خيال!!

فضای زندگی از چه چيز آکنده است؟ دغدغه هستی، به گاو آهن و چريدن وابسته است يا چيز ديگر؟؟ زنده بودن يا زنده ماندن!!

در آبراه زندگی، به تندی قايقی سوراخ را پارو می زنیم ... گاه در مسير آب (با ماهيان مرده) و گاه خلاف جهتش...اما چه سود که

اول ای جـــان دفع شر موش کن
وانگهان در جمع گندم جوش کن

نوشته شده و خوانده شده در يک عصر زيبا

/ 1 نظر / 7 بازدید
روشنک

کار جالبيه-منم ازين کارا ميکنم-اما بعد پاکشون ميکنم.....