State of Mind

۱. من هيچ ندانم که مرا آنکه سرشت
    از اهل بهشت کرد يا دوزخ و زشت

   جامی و بتی و بربطی بر لب کشت
   اين هر سه مرا نقد و ترا نسيه بهشت

۲. عصر کتابی می خواندم که چندين بار تجديد چاپ شده بود!‌ داستان يک زندگی بود که يک ماهه شکل گرفته بود... داشتم فکر می کردم که حتی روابط انسانی هم در يک جامعه مرفه شکل ديگری دارد. گرچه برداشت ذهنی انسانها متفاوت است، اما در آن جوامع عشق هم معنی، شکل و تعبير ديگری دارد...چه بسا روابط زيباترست!!

۳. اين موضوع وضعيت ذهنی چند وقتی است که وسواس ذهنی ام شده. چند وقت پيش لب اين آبراه کنار ساختمانمان، روی صندلی نشسته بودم شعر می خواندم، تصوير دوچرخه سواری در آب ظاهر شد.... کنجکاوی من در تصوير افتاده در آب بود که آسمان را، در چند قدمی ام روی آب آبراه، آشکار کرد. با خود گفتم خانه من هم مثل اين آسمان «خيلی دور و خيلی نزديک» است. يا به برجی نگاه می کنی از دور و می گويی بی شک اين ستونی است با مقطع مربع، و از نزديک دايره يا چند ضلعی است. اين عبارت چه می خواهد بر سر من بياورد، خدا می داند!

/ 5 نظر / 3 بازدید
خودم

۲. بايد اضافه کنم که آن زندگی يک ماهه در جامعه سنتی خودمان اتفاق افتاده بود.

Mohsen

سلام راستش متن نوشتهای قسمت ۳ کمی گنگ ٬ اما خيلی دور خيلی نزديک تمام حرف نوشته است که مفهوم زيبايی داره ٬ کمی روان تر بنويس از يک معما به جواب برس !!

محسن رفيق هميشگيت!!

اين براي نوشته ابرهاست هر كار ميكنم نميفرسته: متن زيبايي بود ، مهمتر از همي باز شدن جواب معما در آخر داستان، من خيلي لذت بردم. شاد باشي محسن

erfan

سلام عليک.واقعا همين طوره عيار عشق اونها حتی فهم و درک اونها به نظر می آد عميق تر و بيشتر باشه.کجاست سمت حيات؟ همين جاست !