دلا نزد کسی بنشين که او از دل خبر دارد
به زير آن درختی رو که او گلــــهای تر دارد

در اين بازار عطاران مشو هر سو چو بی کاران
به دکان کسی بنشين که در دکان شکــر دارد

ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس
يکی قـــلبی بيارايد تو پنـــداری که زر دارد

تو را بر در نشـــــــاند او به طراری که می آيد
تو منشين منتظر بر در که آن خانه دو در دارد

 

به هر ديگی که می جوشد مياور کاسه و منشين
که هر ديگی که می جوشــــــد درون چيز دگر دارد

 

نه هر کلکی شـکر دارد، نه هر زيری زبـــر دارد

نه هر چشمی نظر دارد، نه هر بحری گهر دارد

 

بنال ای بلبل دستان ازيرا ناله مستان
ميان صخـــره و خــارا اثـر دارد اثـر دارد

 

چراغ است اين دل بيدار به زير دامنش ميدار
از اين باد و هوا بگذر هوايش شور و شر دارد

 

چو تو از باد بگذشتی مقيم چشمه ای گشتی
حريف همدمی گشتی که آبی بر جــــــگر دارد

 

چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی
که ميوه نو دهد دايم درون دل ســـفر دارد

 

مولانا- ديوان شمس، غزل ۵۶۳

/ 11 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Narges

حالا که ميام تو وبلاگت ياد شعر سهراب ميفتم ! شعر مسافرش ...

Narges

تو مسافر واقعی جاده های اين دنيا هستی ...

gomgashteh

شيوه نگارشتون جدا جالبه، به نظر می رسه موضوعاتتون وحدت رویه نداره ، هر چند می شه تم مشترکی توش پیدا کرد، شاید به این شیوه خواننده هاتون دچار تکرار و خستگی نشند، خوشحال ميشم بازم سری به وبلاگم بزنيد، مایلم نظرتون رو راجع به مطلب آخرم بدونم ... من که به جواب نرسيدم !!!

شراره

سلام وب سايت زیبایی دارين و اين شعر مولانا هم زیبا ترش کرده حق نگهدار

shima

سلام......ای جان جان جان جان ما نامديم از بهر نان...

amir

قاط راستگرد اخیر کارهایم که انتگرال اشکولي به علاوه جذر باقيمانده ذهن (راهنمايی: قابل صرفنظر کردن است) ضربدر کلی هزينه است، عدد جادويی بيست را نتيجه داده که کامران و هومن خوانده اند. اولش اگرچه خوشم نيومد، اما الان ساعت سه شب هستش و مثل خل ها با صدای بلند در افيسمون دارم اوون رو می خونم و کار می کنم. توپم ديگههههههههههههههههه!!!

amir

ياد صبح زود سرد دربند با هادی تو اوون رستورانه و عدسی ساعت ۱۰ به خير!

bita

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت :عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ خدا گفت:آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزارسال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد. و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن!

bita

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يك مشت زنگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند... او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد اما... اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناخت سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند: امروز او در گذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود!

amir

خيلی زيبا بود بيتا...خيلی لذت بردم. واقعا اگه آدم به اين هشياری پيوسته برسه چی ميشه؟ آيا امکان پذيره؟ کی ميدونه...شايدم نه! بايد فکر کرد. ممنون