فصلهای زندگی

۱. سال‌ها پیش...
عادت داشت که زندگی را قایق بادبانی کوچکی بر پهنه اقیانوسی آرام، زیر آسمانی گاه آفتابی، گاه ابری... تصور کند. بادبان قایق خود را همیشه پایین می‌انگاشت، و نگاه خود را لبریز از حسرت تماشای هم‌آغوشی باد با بادبان قایق‌های مجاور... بادبانش همواره بر کف قایق بود و هنگامی بر افراشته‌بود که یا اثری از باد نبود ... یا خبری از هم‌سفر!

۲. سال‌ها بعد...
در افق، سیاهِ دریا به صحبت گرم آسمانِ تاریک، دل سپرده...
و اینجا...
   در عشق‌بازی سردِ دریا و قایق‌های چوبی 
       امتداد هستی ساکنان دریا...
           به تابستان موج‌های بلند یا به زمستان تکه‌پاره های قایق ختم می‌شود... 
      هستی باد به صدای شکستن امید دست‌های آویزان از لاشه‌های چوبی قایق‌ها آلوده شده...
          در این خلاء سرد بی انتها...
          در همسایگیِ خوشبختی غریبانه قلبهای پاییزی قایقسواران... 
          همجوار هیجان چشم‌های بیرون‌زده از چشم‌خانه‌... 
          هم‌آهنگ با صدای هنّ و هنّ دم و بازدم سنگین و تندشان  
          و به خستگی پارو زدن بازوی بی توقفشان...
                که افق را بهر نوازش گرمای آقتاب رویای سپید می‌پویند...
     قلب دریا، در تلاطم از تپش قلب دریا-دلانی است که دست شکسته‌دستان را، به بهار قایقهای کوچکشان میهمان می‌کنند! 
         ... که خواب سپید را به سرانگشت، به نیم‌خط زندگی‌های پریده‌رنگ نشان می‌دهند!

۳. بعدها...
    مرگِ امیدِ چشم‌های خسته بیرون‌جهیده...
        چند پارو آن سمت‌تر
           رویای خواب سپیدشان را به غذای تازه ماهیان بستر اقیانوس بدل کرده!
    و سپیدی رویای اجساد دریا-دلانِ آرمیده بر بستر اقیانوس...
           روشنی‌بخش همیشگی چشم‌های کودکان سرزمین آقتاب شد!

/ 2 نظر / 11 بازدید
محسن

همه عمر بر ندارم سر از اين خمار مستي که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستي تو نه ماه و آفتابي که حضور و غيبت افتد دگران روند و آيند و تو همچنان که هستي