مهتاب

۱.
باز مهتاب قصه ای ديگر می گويد
واندر آن شب تار نغمه ای با سحر می گويد
می گويد از بحر خزان اين دل ما را چه شدست 
که اين گونه ديوانه وار نغمه بی ثمر می گويد.

(شعری زيبا از مهمان سايت: بيتا)

۲. به بهانه وبلاگ محسن، مشتاق خوندن شعرای «قيصر امين پور» شده ام. راستی به خاطری دوستم سايبر، يه آدم با آرمان پيدا کردم، که تازه آرمانش رو هم خيلی مبسوط نوشته...تازه می خوام کتاب جنگجوش رو بخونم...

۳.
چرا وقتی که آدم تنها میـــــــشه
غم و غصه اش قد یک دنیا میشه
                                     میره یک گوشه پنهون میشینه
                                    اونـجا رو مثــل یه زندون میـبینه
                                                          غم تنهایی اسیرت مـــــیکنه
                                                          تا بخوای بجنبی پیرت میکنه
..
..

۴. خاطرم از اوضاع ايران آشفته است..ورقی می زنم  ديباچه گلستان را...به ديباچه حضرت سعدی فرموده...

اقليم پارس را غم از آسيب دهر نيست
تا بر ســـــــرش بود چو تويی سايه خدا

امروز کس نشان ندهد در بسيط خاک
مانند آســـــــتان درت، مامن رضـــــــــا

بر تست پاس خاطر بيچارگان و شــکر
برما و برخـــــــــــدای جهان آفرين جزا

يارب ز باد فـــــــتنه نگه دار خاک پارس
چندان که خاک را بود و باد را بقــــــــــا

- امير

پيامها:
ک-کوشا: شعر زيبايی بود .
گلستان سعدی- باب هشتم: ملک از خردمندان جمال گیرد و دین از پرهیزگاران کمال یابد. پادشاهان به صحبت خردمندان از آن محتاج ترند که خردمندان به قربت پادشاهان
جز به خردمند مفرما عمل            گرچه عمل کار خردمند نیست
گلستان سعدی- باب هشتم: دو کس دشمن ملک و دینند: پادشاه بی حلم و دانشمند بی علم.
بر سر ملک مباد ان ملک فرمانده   که خدا را نبود بنده فرمانبردار
گلستان سعدی- باب هشتم: خشم....
در خاک بیلقان برسیدم به عابدی         گفتم مرا به تربیت از جهل پاک کن
گفتا برو چو خاک تحمل کن ای فقيه     يا هرچه خوانده ای در زير خاک کن
گلستان سعدی- باب هشتم:

توان شناخت به یک روز در شمایل مرد
که تا کجاش رسیده است پایگاه علوم
ولی ز باطنش ایمن مباش و غره مشو
که خبث نفس نگردد به ســـالها معلوم

گلستان سعدی- باب هشتم: (به یاد روزهای زیبای دبیرستان...کلاس ادبیات)...گر جور شکم نیستی هیچ مرغ در دام صیاد نیوفتادی بلکه صیاد خود دام ننهادی. حکیمان دیر دیر خورند و عابدان نیم سیر و زاهدان سدّ رمق و جوانان تا طبق بر گیرند و پیران تا عرق بکنند اما قلندران چندان که در معده جای نفس نماند و بر سفره روزی کس.
گلستان سعدی- باب هشتم:
نیم نانی گر خورد مرد خدا، بذل درویشان کند نیمی دگر
ملک اقلیمی بگیرد پادشاه، همچنان در بند اقلیمی دگر
بيتا: کدامين چشمه سمی شد که آب از آب می ترسد/و حتی ذهن ماهيگير از قلاب می ترسد/کدامين وحشت وحشی گرفته روح دريا را/که طوفان از خروش و موج از گرداب می ترسد/گرفته وسعت شب را غباری آنچنان مبهم که چشم از ديدگاه و ماه از مهتاب ميترسد/شب است خيمه شب بازان رقص وحشی اشباح مژه از پلک و پلک از چشم و چشم از خواب می ترسد.

/ 10 نظر / 7 بازدید
ک-کوشا

سلام همانطور که گفتی شعرها زياد است٬ و بايد بگم قابل اشاره ای که از ساير شعر ها بهتر باشه نديدم٬ به همين جهت تحسينم رو نسبت به مجموعه ای که زحمت کشيدی نثار کردم . درباره ی پروراندن موضوع هم کمی شک دارم درست فهميده باشم منظور شما رو . پستهای بعدی منو بخون که در سایه ی نظرات میتونم نسبت به جهت دادن نوشته ها٬ ایراد های موجود٬ و مهمتر از همه در برخورد های فکری و بحث منطقی (دیالکتیک) هر گونه رشدی را متصور باشم .

گلستان سعدی- باب هشتم-در آداب صحبت

ملک از خردمندان جمال گیرد و دین از پرهیزگاران کمال یابد پادشاهان به صحبت خردمندان از آن محتاج ترند که خردمندان به قربت پادشاهان..... جز به خردمند مفرما عمل***گرچه عمل کار خردمند نیست..

گلستان سعدی- باب هشتم-در آداب صحبت

دو کس دشمن ملک و دینند: پادشاه بی حلم و دانشمند بی علم. بر سر ملک مباد ان ملک فرمانده***که خدا را نبود بنده فرمانبردار

گلستان سعدی- باب هشتم-در آداب صحبت

خشم....در خاک بیلقان برسیدم به عابدی*** گفتم مرا به تربیت از جهل پاک کن. گفتا برو چو خاک تحمل کن ای فقيه***يا هرچه خوانده ای در زير خاک کن.

گلستان سعدی- باب هشتم-در آداب صحبت

توان شناخت به یک روز در شمایل مرد***که تا کجاش رسیده است پایگاه علوم...ولی ز باطنش ایمن مباش و غره مشو*** که خبث نفس نگردد به سالها معلوم

گلستان سعدی- باب هشتم-در آداب صحبت

(به یاد روزهای زیبای دبیرستان...کلاس ادبیات)...گر جور شکم نیستی هیچ مرغ در دام صیاد نیوفتادی بلکه صیاد خود دام ننهادی. حکیمان دیر دیر خورند و عابدان نیم سیر و زاهدان سدّ رمق و جوانان تا طبق بر گیرند و پیران تا عرق بکنند اما قلندران چندان که در معده جای نفس نماند و بر سفره روزی کس.

گلستان سعدی- باب اول

نیم نانی گر خورد مرد خدا**بذل درویشان کند نیمی دگر .... ملک اقلیمی بگیرد پادشاه ***همچنان در بند اقلیمی دگر

bita

کدامين چشمه سمی شد که آب از آب می ترسد/و حتی ذهن ماهيگير از قلاب می ترسد/کدامين وحشت وحشی گرفته روح دريا را/که طوفان از خروش و موج از گرداب می ترسد/گرفته وسعت شب را غباری آنچنان مبهم که چشم از ديدگاه و ماه از مهتاب ميترسد/شب است خيمه شب بازان رقص وحشی اشباح مژه از پلک و پلک از چشم و چشم از خواب می ترسد.

ک-کوشا

امير جان آمدم از نظر مساعدی که نسبت به انتخاب موضوعات داشتی تشکر کنم و اميدوار بودم پست جديدی از تو بخوانم. ممنون که نظر ارزشمندت را دارم و به انتظار مطلب جديدت هستم .