۱. کی و چگونه از مرخصی تاریخی مان بر می گردیم؟
برنارد لویس، عبده، سید جمال اسد آبادی، فردید،‌ آل احمد...

۲. اسلام هویت، اسلام معرفت،... سنت گرایی، هویت گرایی است.

باید به شیوه دکارتی تجزیه و تحلیل کرد، نه مبهم گرایی و کلی گویی.
گذشتگان بی خبرتر بودند، اما دروغ کمتری هم در کار بود.
فیزیولوژی امتناع (Inhibition) پاولوف
دنیای حق مدار، دنیای تکلیف مدار

218745631_d5a5d76a37.jpg?v=1155946229

۳. آیا می توان با اصل انگاشتن مفهوم بزرگی (فردی -  اجتماعی) به نام خدا، با وجود طرح سئوالاتی در زمینه کارآمدی دین از مفهومی به نام ایمان سخن گفت؟

پ.ن. ----------------------------------------------------------------------------------------------
مهم نیست که هر آدم خردی درباره مسایل اجتماعی چگونه فکر می کند، اما اینکه یک عالم که عده بسیاری به اندیشه و صداقتش اعتماد دارند بگوید مثلا زنان از لحاظ روانی به کمی کتک خوردن نیاز دارند، یا به عنوان تکلیف مسلمان در زمان غیبت کریه انگاشتن فعالیت اجتماعی زنان در انتخابات شوراها یا ورزش کوهنوردی است [ایسنا]. یعنی زن، باید کنج منزل غذا درست کند، ظرف بشورد، خانه بروبد،... تا بمیرد! و این الگو دهی کسانی است که خود را بلندگوی پروردگار روی زمین می انگارند.

/ 8 نظر / 6 بازدید

با حکمِ تو یک بازی نو می سازم! با شاه و تکِ خاج و دلِ سربازم ! ای بی بی بیرحم تمام دورانبا لشکری از دل به تو من می بازم

محسن

با حکمِ تو یک بازی نو می سازم! با شاه و تکِ خاج و دلِ سربازم ! ای بی بی بیرحم تمام دوران با لشکری از دل به تو من می بازم

محسن

باور کنم که دل نداری !!!! سرت شلوغه.....آره خوب می دونم...

bt

به‌سان رهنورداني که در افسانه‌ها گويند، گرفته کولبار زاد ره بر دوش، فشرده چوبدست خيزران در مشت، گهي پر گوي و گه خاموش، در آن مهگون فضاي خلوت افسانگيشان راه مي‌پويند ما هم راه خود را مي‌کنيم آغاز. *** سه ره پيداست. نوشته بر سر هر يک به سنگ اندر حديثي که‌ش نمي‌خواني بر آن‌ديگر نخستين: راه نوش و راحت و شادي به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادي دو ديگر: راه نيمش ننگ، نيمش نام اگر سر برکني غوغا، وگر دم درکشي، آرام سه ديگر: راه بي‌برگشت، بي‌فرجام

bt

من اينجا بس دلم تنگ است. و هر سازي که مي‌بينم بد‌آهنگ است بيا ره توشه برداريم قدم در راه بي‌برگشت بگذاريم ببينيم آسمان ِ «هرکجا» آيا همين رنگ است؟ *** تو داني کاين سفر هرگز به سوي آسمانها نيست سوي بهرام، اين جاويدِ خون‌آشام سوي ناهيد، اين بدبيوه گرگِ قحبه‌ي بي‌غم که مي‌زد جام شومش را به جام حافظ و خيام؛ و مي‌رقصيد دست‌افشان و پاکوبان به‌سان دختر کولي و اکنون مي‌زند با ساغر «مک‌نيس» يا «نيما و فردا نيز خواهد زد به جام هر که بعد از ما سوي اينها و آنها نيست به سوي پهندشتِ بي‌خداوندي‌ست که با هر جنبش نبضم هزاران اخترش پژمرده و پرپر به خاک افتند.

شمعي در جوار مرگ ملول و با سحر نزديک و دستش گرم کار مرگ، وز آن‌سو مي‌رود بيرون، به‌سوي غرفه‌اي ديگر، به اميدي که نوشد از هواي تازه‌ي آزاد، ولي آنجا حديث بنگ و افيون است – از اعطاي درويشي که مي‌خواند: «جهان پير است و بي‌بنياد، ازين فرهادکش فرياد...» *** وز آنجا مي‌رود بيرون به سوي جمله ساحلها. پس از گشتي کسالت‌بار، بدان‌سان – باز مي‌پرسد – سر اندر غرفه‌ي يا پرده‌هاي تار: - «کسي اينجاست؟» و مي‌بيند همان شمع و همان نجواست. که مي‌گويد بمان اينجا؟ که پرسي همچو آن پيرِ به‌دردآلوده‌ي مهجور: خدايا «به کجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژنده‌ي خود را؟ » *** بيا ره‌توشه برداريم قدم در راه بگذاريم کجا؟ هر جا که پيش آيد‌ بدانجايي که مي‌گويند خورشيد غروب ما زند بر پرده‌ي شبگيرشان تصوير بدان دستش گرفته رايتي زربفت و گويد: زود وزين دستش فتاده مشعلي خاموش و نالد: دير ***

کجا؟ هرجا که پيش آيد به آنجايي که مي‌گويند چو گل روييده شهري روشن از درياي تردامان و در آن چشمه‌هايي هست که دايم رويد و رويد گل و برگ بلورين بال شعر از آن و مي‌نوشد از آن مردي که مي‌گويد «چرا بر خويشتن هموار بايد کرد رنج آبياري کردن باغي کر آن گل کاغذين رويد؟

بيا تا راه بسپاريم به سوي سبزه‌زاراني که نه کس کشته، ندروده به سوي سرزمينهايي که در آن هرچه بيني بکر و دوشيزه‌ست و نقش رنگ و رويش هم بدين‌سان از ازل بوده که چونين پاک و پاکيزه‌ست *** به سوي آفتاب شاد صحرايي که نگذارد تهي از خون گرم خويشتن جايي و ما بر بي‌کران سبز و مخمل‌گونه‌ي دريا مي‌اندازيم زورقهاي خود را چون کل بادام و مرغان سپيد بادبانها را مي‌آموزيم که باد شرطه را آغوش بگشايند و مي‌رانيم گاهي تند، گاه آرام بيا ره‌توشه برداريم قدم در راه بي‌فرجام بگذاريم مهدی اخوان ثالث/ تهران، فروردين‌ماه ۱۳۳