Hello Sunshine

۱. صدای زنگ آخر به صدا در اوومد. به سرعت کتابهاش رو توی کيفش گذاشت و با دو تا محمد هم-ميزيش! و خانم دلچه، معلمشون، خداحافظی کرد. با سرعت پله ها رو پايين اوومد تا با امير، پسر همسايه به خونه برگرده. راهرو پر بود از جريان بچه هايی که با روپوش های آبی و سورمه ای، با سرعت به سمت درب خروجی در حال حرکت بودند. امير، پسر همسايه و دوست نزديکش رو کنار در خروجی ديد، که معمولا با هم به سمت خونه می رفتن. اوون روز هم با هم قدم زنان و گاهی در حال دويدن راه رو به سمت ايستگاه اتوبوس آغاز کردند. چند خيابان فاصله بود و معمولا در مسير برای تفريح، صحبت می کردند، می دويدند يا از روی شيطنت گاهی زنگ خونه ها رو می زدند و در می رفتن04.gif! يا زنگ می زدند و می گفتند: نذری آورديم و بعد د در رو!! تا ايستگاه.. بعد مدتها منتظر می شدن تا اتوبوس شلوغ ساعت ۵:۱۵ يا ۵:۴۵ از راه برسه...سر و صدا و قيل و قال ورود به اتوبوس و طی مسير تا خانه، لذتی داشت! ايستگاه نزديک منزل نيز منظره ای ديدنی داشت که اطراف پر بود از باغ ها و صدای آب چشمه بالادست، که همراه آنها تا انتهای مسير، صفا و پاکی را در ناخودآگاهشان ياد آوری می کرد. پاييز: زمين مفروش بود از برگ چنار؛ زمستان: همه جا آکنده بود از سپيدی برف؛ بهار: فضا از زمزمه آب و صفا پر بود؛ تابستان: از سرخی سيب و سرمای آبتنی گاه به گاه در حياط خانه! آدامس خرسی دکه سر کوچه و عکس برگردونش عالمی داشت. دکه هم بيشتر از روزنامه و مجله، از خوردنی پر بود، مثل کانادا درای تگری، از بستنی خوشمزه يخی، يا از آلبالو ترشه و ...

بعد خانه. برنامه کودک ساعت ۶. «وک وک وک، وک وک وک وک....»، مدرسه موشها، پينوکيو، حنا دختری در مزرعه، دامی و دوستان... و البته بعدش، اخبار ساعت ۷. انجز انجز انجزه وعده، لاشريک لا شريک ...بسم ...امروز... سپاه اسلام به پيشوايی خمينی، رهبر شيعيان جهان...

۲. به ناگاه سردی خاصی در تمام وجودم احساس کردم. آه...پنجره را باز گذاشته ام. اينجا باد زياد می آيد و وزش باد درب پنجره را سخت به ديوار کوبيد...دستم خط خورد. از سفر باز می گردم، گل های سرخ روی ميزم پژمرده شده اند، اما هنوز در گلدانشان مقداری آب هست. بسيار تشنه ام. به آب نگاه می کنم. قدری کدر است. آيا اين آب سرمنشاء درياهای جهان است؟ دوستم اينطور می گفت. اينطور شنيده ام که آب تسکين دهنده عطش است. اين همان آب است ديگر، اينطور نيست؟ تازه گلی نيز از آن روئيده و حتما عطری هم بدان بخشيده! پس لذت نوشيدن آن دوچندان خواهد بود. از شما چه پنهان، اينگونه نوشيدن آب، در خوابگاه ما رسم است. خودمانيم احساسی متفاوت می دهد، انگار زيبايی گل را با گٍل همراهش در درون می بری، چه زيباست...عطر گل و بوی گٍل زمينی همراهت خواهد بود. هيچ لذتی بيشتر از اين نخواهد بود که پس از سفری دور و همراهی ذهنی خالی، تشنگی را با چنين آب راکدی فرو بری!!

۳. امروز، يک-روزه شدم!! (البته صرفنظر از ۲۵ سال گذشته). ساعت ۱۱ است و با دکتر «ميثم ال فروغي» در خيابان های يوترخت قدم می زنيم. در يکسو، خانه های مهاجران عرب و جهان سوم را می بينيم، که بشقاب های ماهواره هايشان در تنگ-پنجره خانه کوچکشان، بلا استثناء، سمت الجزيره و آسيا و موطنشان را نشانه گرفته اند. در سوی ديگر خيابان، آسياب بادی هلندی و ملتی که بيش از پيش، نگران از دست دادن فرهنگشان، با هجوم اين اقوام بيگانه اند. خانه های اين مهاجران و پناهندگان در راه مانده نيز، از دلواپسی کنار گذاشتن عادات اقوامشان سرريز است. دکتر، درد اين دو جامعه را يک چيز می داند، عدم آگاهی!

۴. فردا اولين روز مدرسه ام است (هفت سال و سه روزه می شوم، صرفنظر از ۱۸ سال گذشته). دلهره روزهای اول مدرسه سالهای گذشته را ندارم. امشب با دوستان و همکاران غذای يونانی خورديم. حجيم بود، مثل غذای هر روز و شب يک ايرانی اصيل!! روپوشی آبی نيز تهيه کرده ام، کول پشتی ام نيز آبی است.
فردا، در مسير خانه، با صدای آب همراه خواهم شد، زنگهای هشياری را خواهم نواخت، آهسته در ذهن برگها وارد خواهم شد و بعد در کنار آبراه، نور خواهم خورد. در ايستگاه نزديک محل کار، تنهايی را خواهم بوسيد، و با هياهوی کودکان عبوری، پنجره های دلم را به سمت شادی و صميميت باز خواهم کرد. نزديک خانهُ، چشم هايم را به ميهمانی درختان سبز و گلهای رنگارنگ اطراف خواهم فرستاد، و پيغام لطافت برگ درختان را به گوش دستانم خواهم رساند. گرد و غبار اطاق کوچک دل را با دستمال نمدار ترديد در باورهايم و اثبات يا رد دوباره شان خواهم روبيد. ساعت ۶، دوباره برنامه ای خواهم ديد..دنگ دنگ دنگ. .This is CNN.. سپاه آزادی...به رهبری سرور آزادگان جهان جرجی کبير...

۵. به گنجی فکر خواهم کرد. به تاريخ تکامل علم تا قرن بيستم نگاهی دوباره خواهم انداخت و کوپرنيک، ماکسول، گاليله و نيوتون را دوباره خواهم شناخت. فکر می کنم به اين جمله که دوستم می گفت : ايران مرکز جهان است!

--امير

/ 3 نظر / 6 بازدید
راحیل

سلام دوستان عزيز؛ حدس بزنید چی پیدا کردم........ يك سايت جالب كه آزمون و آموزش علوم باطني داره. و در مورد آخرين و بهترين تكنيكهاي تفكر و رويابيني و پرواز روح و مديتيشن و يوگا و كنترل ذهن هم صحبت مي كنه (اين دوره ها زير نظر معلم جهاني و قطب علوم باطني برگزار ميشه ... ) و در حال حاضر دوره هاي عمومي رايگان برگزار ميشه. من توصيه مي كنم حتماً شركت كنيد. www.oloombateni.org و www.taalimehagh.com

خودم

ديشب انقدر گفتم دو روزه يا چند روزه شدم، امروز که رفتم جايی فرم پر کنم، تاريخ تولدم رو دوم سپتامبر ۲۰۰۵ نوشتم!!!!! طرف مونده بود، می گفت به عنوان يه بچه سه روزه، خيلی خوب رشد کردی!!! کلی گيج می زنم!!

محسن

سلام چقدر قشنگ نوشتي !!آدامس خرسی دکه سر کوچه و عکس برگردونش عالمی داشت. دکه هم بيشتر از روزنامه و مجله، از خوردنی پر بود، مثل کانادا درای تگری، از بستنی خوشمزه يخی، يا از آلبالو ترشه و ... برنامه کودک ساعت ۶. «وک وک وک، وک وک وک وک....»، مدرسه موشها، پينوکيو، حنا دختری در مزرعه، دامی و دوستان... و البته بعدش، اخبار ساعت ۷. انجز انجز انجزه وعده، لاشريک لا